چرا بعضیا خوشانس تر از بقیه هستن؟

سال ۱۹۳۵ هالیوود سیستم استعدادیابیش رو ایجاد کرد، درست مثل اونایی که آدمای با استعداد رو برای ورزش پیدا می‌کردندن، این آدما هم برنامه‌های رادیو و تئاتر برادوی رو به دقت رصد می‌کردن. ولی کسی رو بیرون از این محیط‌ها پیدا کردن که هیچ تجربه‌ی بازیگری‌ای مثل ستاره‌های سینما که اونا دنبالش بودن نداشت.

لانا تونر یکی از زیباترین و معروف ترین بازیگرای زن هالیوود بین دهه‌های ۴۰ و ۵۰ میلادی (سمت راست تصویر به همرا جیمز، مراسم اسکار ۱۹۶۶) یک نمونه عالیه.

۱۶ سالش بود و داشت از کلاس درس دبیرستان خارج می‌شد، و یه کوکا می‌خورد تو یه فروشگاه هالیوود، وقتی که یکی متوجه شد اون دختر چقدر جذابه. اون مرد دختر رو به یکی از افراد هالییود که کارشون پیدا کردن آدم بود معرفی کرد و بعدش خیلی زود دخترک تو یک فیلم ظاهر شد. دختر زیبا – جای درست زمان درست – شانس!

جیمز هم همچین داستانی داشت، جای درست زمان درست.

قبل از بازیگری، جیمز گارنر خیلی کارهای دیگه رو انجام داده بود، برای چند ماه کار می‌کرد، پول جمع می‌کرد، از کارش میومد بیرون و برای یک مدتی اون پول رو خرج می‌کرد.

تو سن ۱۷ سالگی یکی از کارهای جیمز بنزین زدن برای مشتری های پمپ بنزین تو ایستگاه شل تو هالیوود بود. اونجا بود که جیمز پاول گرگوری که توی داروخونه اون دست خیابون برای مشتریا نوشابه پر می‌کرد.

آرزوی پاول این بود که یک عامل هایوود بشه و در گفته بود که اگه این کاره بشه جیمز رو معرفی می‌کنه.

جیز آدم خوش قایفه‌ای بود، خیلی‌ها هم بهش این رو گفته بودند. ولی جیمز هیچ علاقه‌ای به بازیگر شدن نداشت. همیشه به این پیشنهاد می‌خندید.

حدود یک سال بعد، وقتی که جیمز داشت از لس آنجلس و از یک تلاش ناکام برای پیدا کردن یک کار جدید تو عربستان برای کار روی چاه‌های نفت برمی‌گشت متوجه یک علامت شد: «پاول گرگوری و همکاران». جیمز قصد توقف نداشت ولی یک دفعه یک جای پارک جلوی دفتر دید.

جیمز ماشینش رو پارک کرد و رفت داخل تا دوست قدیمیش رو ببینه، پاوول هم بلافاصله تصمیم گرفت که نماینده جیمز بشه، بفرستدش به مدرسه بازیگری و کمکش کنه یک کار پیدا کنه. نتیجه کار یه شغل عالی تو تلوزیوون و فیلم شد.

به نظر داستان یه آدم خوش شانس دیگه تو هالییود میاد. ایا واقعا این طوره؟

شانس
ظاهرا موفقیت یا شکست به صورت اتفاقی سراغ آدم میاد و کارهایی که ما می‌کنیم باعثش نیست.


ریچارد وایزمن قبل از اینکه یک روانشناس بشه یک جادوگر حرفه‌ای بود. به خاطر علاقش به جادوگری، شک و تردید زیادی به چیزایی مثل خرافات و خوش شانسی داشت. به همین خاطر مقدار زیادی از شغلش رو صرف مطالعه روی شانس کرد.

در یک آزمایش، وایزمن از مردم خواست که خودشون رو به عنوان خوش شانس یا بدشانس انتخاب کنن. بعدش به داوطلبا یک روزنامه داد و ازشون خواست «تصاویر داخل رو بشمارید».

۴۳ عکس تو روزنامه بود.

که به طور متوسط، آدمای بدشانس دوقیقه وقت گذاشتن تا همه عکسارو بشمارن، آدمای خوش شانس چی؟ فقط چند ثانیه.
آدمای خوش شانس متوجه یک پیغام بزرگ که توی نیمه دوم روزنامه بود شدند. نوشته بود «شمارش رو متوقف کنید – تو این روزنامه ۴۳ عکس هست».

آدمای بدشانس این پیغام رو ندیدند. اونا همچنین این پیغام رو هم ندیدند که گفته بود «شمارش رو متوقف کنید، به آزمون گیرنده بگید این رو دیدید و۲۵۰ دلار بگیرید».

جیمز ناظر این آزمایش بود.

جیمز تو جنگ کره شرکت کرده بود و چند بار نزدیک بوده بمیره. این رو توی زندگی‌نامش، The Garner Files، توضیح میده.

سربازای کره شمالی و چین هم مثل متحد ما، کره جنوبی، رژیم غذایی کله ماهی،‌برنج و سیر داشتن. یک شب یک بوی ضعیف از سمت دشمن حس کردم. هیچی نمی‌تونستم ببینم.، اما می‌دونستم یکی اونجا هست و داره نزدیک می‌شه. وقتی که یکم گوش وایسادم صداشون رو شنیدم. معلوم شد که یک نگهبانه و داره سمت ما میاد. اونا دقیقا اون طرف تپه بودند، وقتی به همرزمش این رو گفت. ما براشون آماده بودیم و جلوشون رو گرفتیم.

فهمیدنه اومدنه دشمن جون خودش و دوستاش رو نجات داد. این از خوشانسی جیمز نبود، این به خاطر هوشیاریه جیمز بود.


وایزمن توی تحقیقاتش اشاره می‌کنه که آدمای بدشانس خودشون رو مضطرب و عصبی می‌دونن، به همین خاطر یک آزمایش دیگه ترتیب داد تا تاثیر اضطراب رو روی افراد بررسی کنه.

از یک گروه از آدما خواست به یک نقطه متحرک روی صفحه کامپیوتر نگاه کنن در حالی که نقاط بزرگتر دیگه‌ای هم بودند که چشمک می‌زدن. اون‌ها متوجه نقاط بزرگتر شدن. این آزمایش رو با گروه دووم هم انجام داد، ولی این بار به اون‌ها پیشنهاد جایزه مالی هم داد تا بیشتر مضطربشون کنه. این گروه یک سوم از نقاط بزرگ رو از دست دادند.

اضطراب باعث متمرکز شدن ما می‌شه، ولی می‌تونه یک مانعی هم باشه تا نتونیم فرصت‌ها رو توی زندگی ببینیم.

چیزی که شما از آدمایی که در مورد زندگی جیمز صحبت می‌کنن می‌شنوید اینه که این آدم چقدر ریلکسی بوده.

جیمز یک دلیل برای این راحتی داشت.

جیمز و برادرش توی خونه‌ای بزرگ شدن که توش بدرفتاری ذهنی، فیزیکی و جنسی بوده. پدرش بچه‌ها رو مجبور می‌کرد آواز بخونن و اگه نمی‌خوندن کتکشون می‌زد. مادرخوندش به برادر نوجوونش تجواز کرده بود و همیشه پسرها رو کتک می‌زد.

اگه اینا به اندازه کافی وحشتناک نیستن، جیمز تو دوران رکود بزرگ تو اوکلاهوما بزرگ شد،‌ یعنی خودش، خانوادش، دوستاش و همسایه هاش با چیزایی مثل طوفان جنگیدن.

اگه می‌خواید به کسی فشار بیارید، بهترین کار ایجاد بحران مالیه. جیمز تو دوران بحران مالی و طوفان زندگی کرده بود، هیچ کس نمی‌تونست بلایی سرش بیاره که بیشتر از اون اتفاقات اذیتش کنه.

جیمز در مورد خیلی چیزا نگران نبود، چون هیچی نمی‌تونست به بندیه زندگی‌ای باشه که اون قبلا داشت.

وایزمن تو تحقیقاتش فهمید که آدمای خوشانس تلاش می‌کنن چیزای جدید رو امتحان کنن و آدمای جدیدی رو ببینن.

کارهایی که جیمز انجام داده بود رو یادتون میاد؟

جیمز همه رو می‌شناخت: خدمه، عوامل صحنه، مردمی که تو شهرک محل فیلمبرداری بودند. گرچن کوربت، یکی از ستاره‌های مجموعه‌های جیمز،‌ The Rockford Files، یادش میاد، «اون عاشق همه بود – به همه اهمیت می‌داد، نه فقط بازیگرا و من، حتی به خدمه کارا هم اهمیت می‌داد. اسم همه رو می‌دونست، اسم بچه‌های همه رو می‌دونست.»

این اتفاقات بعد از مشهور شدنش نیفاتاد. جمیز همیشه اینطور بود.

جیمز خودش رو یک آدم درونگرا می‌دونست. اما این معنیش این نبود که جیمز شانس دوست شدن با کس دیگه رو از دست می‌داد. اون از تمیز کردن اتاق بازیگرا خوشحال بود، یا از اینکه کمکشون کنه متنشون را یادشون بیاد، فقط برای اینکه به مردم نزدیکتر بشه.

آخرین نکته از تحقیق وایزمن این بود – آدمای خوشانس فکر می‌کنن اتفاقی که برای اونا می‌فته از روی خوش‌شانسی‌شونه، حتی اگه همین اتفاق برای آدمای بدشانس هم بیفته.

تو یک آزمایش دیگه، وایزمن از آدمای خوشانس و بدشانس خواست که یک اتفاق فرضی رو توضیح بدن که توش رفتن بانک و یک سارق بانک در حال تیراندازی وارد شده و اون سارق به دستش شلیک کرده. آدمای بدشانس به خاطر شانس بدشون که تو یک مکان اشتباه و تو زمان اشتباه بودن ناله کردن.

آدمای خوشانس شکرگذار بودن – وضعیت می‌تونست خیلی بدتر این باشه. یکی از آدمای خوش شانس مورد آزمایش وایزمن گفته بود، «خیلی شانس آوردم، چون ممکن بود به سرم شلیک کنه.»

یک بار جیمز مجبور میشه یک اتاق متل رو با دونفر دیگه باید استفاده کنه:

اونجا فقط دوتا تخت بود و من روی زمین خوابیدم. دوتا سرباز تمام شب رو بیدار بودن و در مورد اینکه چقدر ناراحتن ناله می‌کردن. اون اولین کریسمسشون دور از خونه بود و ما همون نوجوون بودیم. ولی من در این مورد حرفی نمی‌زدم. اونا خیلی دپرس بودن و دلتنگ خونه بودن، ولی من رو زمین دراز کشیده بودم و خیلی خوشحال بودم.

اینکه به آدمای خوشانس نگاه کنیم و موفقیت‌هاشون رو به حساب شانس بذاریم کار آسمونیه. البته بعضی وقتا درسته، بعضیا تو بخت آزمایی برنده می‌شن، یا انقدر خوشچهره بدنیا میان که یکی تو خیابون متوجهشون می‌شه و بازیگر می‌شن.

اما اگر برگردیم به داستان جیمز:

پاول گرگوری فقط یکی از آدمایی بود که جیمز باهاشون دوست شده بود. اون به اسم دوستش تو روزنامه نیوزویک اشاره کرد، اون علامت تو هالیوود، اون جای پارک خالی جلوی دفتر، نه به این خاطر که اون آدم خوشانسیه، به این خاطر که اون خیلی هوشیاره. اون یکی از آرومترین آدماییه که می‌تونید دیده باشید. اون به خاطر اینکه از اون کودکی وحشتناک عبور کرده خوشحاله.

جیمز گارنر از من و شما خوشانس تره؟‌ شاید. امام این به اون خاطره که جیمز گارنر خودش شانس خودش رو ساخته.

وقتی که بازیگری رو شروع کردم، نمیدونستم دارم چی کار می‌کنم. فقط داشتم اینور اونور می‌زدم، به امید اینکه شانس بیارم.

اصل متن رو میتونید اینجا بخونید.

Leave a comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.